رهبر را نصیحت نکنید لطفا

2012/09/10 at 16:21 (Uncategorized)

نمیدانم چقدر با نوجوانها سر و کار دارید. نوجوان، تازه دارد یاد میگیرد مستقل فکر کند، برای همین هر چیزی به او بگویند، فکر میکند در جهت زیر سوال بردن استقلالش است. بلافاصله در مقابل هر حرفی جبهه میگیرد. حتی اگر کوچکترین شکی در درست بودن آن حرف نداشته باشد. ترجیح میدهد اشتباه کند، ولی استقلالش زیر سوال نرود. این از خصوصیات دوره نوجوانی است. خیلی از ما در سنین بزرگسالی هم این اخلاق را حفظ کرده ایم. شخصا موقع رانندگی و مسیر پیدا کردن همینگونه ام. سوال این است، باید چکار کنیم؟
خوب ساده است. نباید به او بگوییم چکار کند! باید اجازه داد خودش بفهمد. باید غیرمستقیم به او بفهمانیم. حالا این حکایت این روزهای این کشور است.
رهبری که بیست سال زحمت کشیده و هزینه داده تا خودش را فرای هر گونه انتقاد و پیشنهادی قرار بدهد و واو به واو جملاتش قانون و بخشنامه و سرمشق و استراتژی هفتاد میلیون نفر باشد، حالا با گندابه ای روبرو شده که نتیجه لجبازی کودکانه اش است. او یاد نگرفته که بگوید حق با شماست، یاد نگرفته بگوید من اشتباه کردم، بلد نیست به حرف کسی گوش کند. شخصیتی که از خودش خواسته بسازد، یک شخصیت کاملا مستقل است که صرفا با واکنش نشان دادن به هر توصیه ای، زیر سوال میرود، چه واکنش مثبت و چه واکنش منفی. میترسد اگر نشانه ای از خوانده شدن یکی از صد ها نامه سرگشاده در بیتش به بیرون درز کند، دیگر استقلالش در نظر محبانش و خودش زیر سوال برود. حتی گاهی برعکس عمل میکند که گفته باشد اصلا شما اشتباه میکنید! درست مثل یک نوجوان سرکش.
هر بار که خبری میخوانم مبنی بر اینکه کسی، از شخص باراک اوباما بگیرید تا محمد نوریزاد، وزرای سابق احمدی نژاد یا حتی خود احمدی نژاد، نامه ای برای رهبر نوشته است، به این فکر میکنم که این هم یک پیشنهاد دیگر که مطمئنم انجام نمیشود. حتی اگر در اتاق فکر رهبری (امیدوارم چنین چیزی وجود داشته باشد!) به آن راه حل رسیده باشند و مقدمات اجرایی شدنش را فراهم کرده باشند، به محض نوشته شدن چنین نامه ای، این برنامه کنسل میشود تا یک وقت کسی فکر نکند رهبری به حرف و توصیه کسی ممکن است گوش کند.
غیر از اینهم نباید باشد. تعریفی که بیت رهبری از رهبر جمهوری اسلامی ارائه میدهد، فراتر از این است که بخواهد حرکاتش تحت تاثیر توصیه های عوام قرار بگیرد. اگر خدای نکرده از دستشان در برود و به یکی از بندهای یکی از ده ها نامه محمد نوریزاد عمل کنند، دیگر همه میخواهند برای رهبر تعیین تکلیف کنند. آن وقت دیگر هیچ کس برای رهبر تره هم خرد نمیکند. در نظامی که حفظش از اوجب واجبات و منافع مردمش موضوعی علی السویه است، حفظ شأن رهبری هم بر اتخاذ تصمیم درست ارجحیت دارد.
اینجا من از همه دلسوزان کشور و کسانی که نگران صلح جهانی، معیشت این مردم و کلا اینگونه چیزها هستند خواهش میکنم توصیه و راهکارهایتان را پیش خودتان نگاه دارید و برای رهبری نامه ننویسید. شاید یک بار هم که شده، یک تصمیم درست از آن بیت بزرگ در بیاید.

پایاپیوند نوشتن دیدگاه

غار

2010/10/17 at 21:28 (Uncategorized)

نژادی را تصور کن چنان در غاری به غل و زنجیر کشیده شده اند که جز دیوار روبرو چیزی نمیبینند. پشت سرشان دوار کوتاهی است و پشت آن نیز مشعلی. رو دیوار اشیای مختلف را به این سو و آن سو حرکت میدهند، آنگونه که ساهه آنها بر دیوار غار میافتد. اسیران غار می پندارند که این سایه ها تمام و تنها واقعیت دنیاست. حتی نمیتوانند درک کنند که خود صاحب یک جسم حجیم اند. اسیران با هم سخن میگویند، اما پژواک صداها، آنان را به ایمان رسانده که خود و یارانشان نیز بیش از سایه نیستند.

«… گفت: منظره ای عجیب و وهمناک ترسیم میکنی و زندانیانی عجیب تر.

گفتم: مردمان بسیار شبیه ما.»

(برگرفته از کتاب جمهوریت افلاطون)

چقدر هرکدام از ما در زندگی، تابع خودمانیم؟ تا چه میزانی «خودمان» هستیم و تا چه حدی آن چیزی هستیم از که ما انتظار میرود باشیم؟ موضوع فقط رفتار های عینی و فیزیکی نیست. گرچه بیشتر انتظارات و دستورالعمل ها، «رفتار» ما را دیکته میکنند. اما به مرور زمان رفتار به عادت، عادت به فکر و فکر به شخصیت و عقیده تبدیل میشود. این دستورالعمل ها آنقدر دست و پایمان را بسته اند که یادمان رفته، یا اصلا یاد نگرفته ایم که بدون آنها زندگی چگونه خواهد بود و حتی از تصور زندگی بدون این دستورالعمل ها میترسیم.

در همه جا، همه رفتارهای تحت تاثیر اینم دستورالعمل هاست. مذهب، قوانین، مقررات، عرف، سنتها، اصول اخلاقی، هنجار ها، ارزش ها و… هرکدام به نحوی چگونه «بودن» را به ما دیکته میکنند. آنقدر طبق این دستورالعمل ها و باید ها و نباید ها زندگی میکنیم که دیگر چیزی از «خود» ما باقی نمیماند. دیگر من، «من» نخواهم بود. بلکه موجود مطیعی خواهم بود که  نمیداند چیست و چرا اینگونه است و اصلا نمیداند چیستی یعنی چه. بله، ما حتی معنای واقعی چیستی و وجود داشتن را هم نمیدانیم. بشر دیگر فکر نمیکند. فکر لزوما بررسی و نقد الگوریتم های موجود، در ذهنمان نیست. مفهوم فکر بسیار بسیار باز تر و افسارگسیخته تر است. کمتر کسی بیش از دو درصد از توانمندی های مغزش را در تمام عمرش به کار میگیرد. فکر چیزی است که حتی با زبان های موجود، قابل توصیف نیست. ما حتی کلمات مناسب برای توصیف آن را در اختیار نداریم. آن تفکر است که دکارت آن را شرط «بودن» میداند. بودن مستقل و آزاد. در حالیکه ما حتی نمیتوانیم استقلال فکری برای خودمان تصور کنیم. هیچ کدام از ما نمیدانیم که «خود» ما به صورت مستقل چگونه خواهد بود. این تا جایی پیش میرود که دیگر «خودی» برای افراد نمیماند. نه تنها فراموش میشود، که نابود میشود.

آنگاه روح های سرکش سربر میاورند. افرادی که «خود» اصلی شان نابود و فراموش شده. اما هنوز برایشان چشم گفتن به دستورالعمل ها، «تا بوده چنین بود» نشده. آنها میخواهند به این نظام بگویند «نه». البته نمیدانند چگونه. نمیدانند اگر خودشان مستقل بود، چقدر از تفکراتشان با این دستورالعمل ها هم جهت بود و چقدر مخالف. ولی این اراده «نه» گفتن پابرجاست و آنقدر مانند خوره، فکر و وجودشان را میگیرد که دیگر برایشان اهمیتی ندارد به چه و چگونه میگویند «نه». آنها فقط میخواهند بگویند نه و این به آنها احساس آزادی و زندگی میدهد. البته بعد از مدتی می آموزند که به چه چیزهایی نه بگویند. اما اغلب این افراد از جامعه عادی طرد میشوند. آنها به طرق مختلف میگویند نه. و این نه گفتن به نظام حاکم چنان رضایت بخش است که دیگر خود اصلی آنها اهمیت خود را از دست میدهد و خود تازه ای به وجود می آید. آن دسته از سرکشانی که به همان اندازه که دیگران کورکورانه میگویند چشم، نه میگویند، به اندازه بقیه زندانی اند. اما آنها که نه گفتن را یاد گرفتند و از راه این نه گفتن فکر کردن را هم یاد گرفتند، شاید نه به معنای واقعی فکر، اما قدمی در رسیدن به «بودن مستقل» جلوتر از دیگران اند.

نژادی را تصور کن چنان در غاری به غل و زنجیر کشیده شده اند که جز دیوار روبرو چیزی نمیبینند. پشت سرشان دوار کوتاهی است و پشت آن نیز مشعلی. رو دیوار اشیای مختلف را به این سو و آن سو حرکت میدهند، آنگونه که ساهه آنها بر دیوار غار میافتد. اسیران غار می پندارند که این سایه ها تمام و تنها واقعیت دنیاست. حتی نمیتوانند درک کنند که خود صاحب یک جسم حجیم اند. اسیران با هم سخن میگویند، اما پژواک صداها، آنان را به ایمان رسانده که خود و یارانشان نیز بیش از سایه نیستند.

«… گفت: منظره ای عجیب و وهمناک ترسیم میکنی و زندانیانی عجیب تر.

گفتم: مردمان بسیار شبیه ما.»

(برگرفته از کتاب جمهوریت افلاطون)

چقدر هرکدام از ما در زندگی، تابع خودمانیم؟ تا چه میزانی «خودمان» هستیم و تا چه حدی آن چیزی هستیم از که ما انتظار میرود باشیم؟ موضوع فقط رفتار های عینی و فیزیکی نیست. گرچه بیشتر انتظارات و دستورالعمل ها، «رفتار» ما را دیکته میکنند. اما به مرور زمان رفتار به عادت، عادت به فکر و فکر به شخصیت و عقیده تبدیل میشود. این دستورالعمل ها آنقدر دست و پایمان را بسته اند که یادمان رفته، یا اصلا یاد نگرفته ایم که بدون آنها زندگی چگونه خواهد بود و حتی از تصور زندگی بدون این دستورالعمل ها میترسیم.

در همه جا، همه رفتارهای تحت تاثیر اینم دستورالعمل هاست. مذهب، قوانین، مقررات، عرف، سنتها، اصول اخلاقی، هنجار ها، ارزش ها و… هرکدام به نحوی چگونه «بودن» را به ما دیکته میکنند. آنقدر طبق این دستورالعمل ها و باید ها و نباید ها زندگی میکنیم که دیگر چیزی از «خود» ما باقی نمیماند. دیگر من، «من» نخواهم بود. بلکه موجود مطیعی خواهم بود که  نمیداند چیست و چرا اینگونه است و اصلا نمیداند چیستی یعنی چه. بله، ما حتی معنای واقعی چیستی و وجود داشتن را هم نمیدانیم. بشر دیگر فکر نمیکند. فکر لزوما بررسی و نقد الگوریتم های موجود، در ذهنمان نیست. مفهوم فکر بسیار بسیار باز تر و افسارگسیخته تر است. کمتر کسی بیش از دو درصد از توانمندی های مغزش را در تمام عمرش به کار میگیرد. فکر چیزی است که حتی با زبان های موجود، قابل توصیف نیست. ما حتی کلمات مناسب برای توصیف آن را در اختیار نداریم. آن تفکر است که دکارت آن را شرط «بودن» میداند. بودن مستقل و آزاد. در حالیکه ما حتی نمیتوانیم استقلال فکری برای خودمان تصور کنیم. هیچ کدام از ما نمیدانیم که «خود» ما به صورت مستقل چگونه خواهد بود. این تا جایی پیش میرود که دیگر «خودی» برای افراد نمیماند. نه تنها فراموش میشود، که نابود میشود.

آنگاه روح های سرکش سربر میاورند. افرادی که «خود» اصلی شان نابود و فراموش شده. اما هنوز برایشان چشم گفتن به دستورالعمل ها، «تا بوده چنین بود» نشده. آنها میخواهند به این نظام بگویند «نه». البته نمیدانند چگونه. نمیدانند اگر خودشان مستقل بود، چقدر از تفکراتشان با این دستورالعمل ها هم جهت بود و چقدر مخالف. ولی این اراده «نه» گفتن پابرجاست و آنقدر مانند خوره، فکر و وجودشان را میگیرد که دیگر برایشان اهمیتی ندارد به چه و چگونه میگویند «نه». آنها فقط میخواهند بگویند نه و این به آنها احساس آزادی و زندگی میدهد. البته بعد از مدتی می آموزند که به چه چیزهایی نه بگویند. اما اغلب این افراد از جامعه عادی طرد میشوند. آنها به طرق مختلف میگویند نه. و این نه گفتن به نظام حاکم چنان رضایت بخش است که دیگر خود اصلی آنها اهمیت خود را از دست میدهد و خود تازه ای به وجود می آید. آن دسته از سرکشانی که به همان اندازه که دیگران کورکورانه میگویند چشم، نه میگویند، به اندازه بقیه زندانی اند. اما آنها که نه گفتن را یاد گرفتند و از راه این نه گفتن فکر کردن را هم یاد گرفتند، شاید نه به معنای واقعی فکر، اما قدمی در رسیدن به «بودن مستقل» جلوتر از دیگران اند.

پایاپیوند 18 دیدگاه

من فکر میکنم، پس نباید باشم…

2010/05/16 at 23:55 (Uncategorized)

در دوران راهنمایی به ما میگفتند بشر به ذاته در پی پرستش یک موجود برتر برای پرستش است. مدتی است که با این جمله مخالف شده ام.  معتقدم بشر تنبل است. دوست ندارد فکر کند. دلش میخواهد کسی باشد که به او بگوید چه کند. همیشه هم کسانی پیدا میشوند که کمی زرنگ تر از بقیه اند و این نقش را به عهده میگیرند اصطلاحا به قدرت میرسند. گاهی فکر میکنم اساس ایجاد مفهوم به اسم مذهب هم ریشه در همین تنبلی دارد. ولی کسانی که به قدرت میرسند از آن سو استفاده میکنند. اگر به آن رنگ و لعاب تقدیس و الهی بدهند که کارشان راحت تر هم میشود. مردم هم با کمال میل کسی را پیدا کرده اند که به جای آنها فکر میکند، تصمیم میگیرد و دنیا را میسازد. تنبلی مردم بیشتر و بیشتر میشود و پیرویشان کورکورانه تر، تا جایی که فکر نکردن و پیروی مطلق و کورکورانه تبدیل به یک ارزش میشود. حال فکر کنید در چنین شرایطی، کسی که مورد اطاعت قرار میگیرد چه ها که نمیتواند بکند. در تاریخ و حتی همین امروز چقدر از این دست سراغ داریم؟ چه سخنان ابلهانه ای که از آن برداشتهای فیلسوفانه نمیشود! چه جنایاتی که با افتخار انجام نمیشود!

و چه میشود اگر کسی تصمیم به فکر کردن کند؟ فکر آنجایش را هم کرده اند! این کلمه ها برایتان آشنا نیست؟ مرتد، ملحد، فریب خورده، کافر، دشمن…

باز هم بگویم؟ فکر کردن جرم است. فهمیدن جرم است. شک کردن جرم است. خواستن جرم است. توانستن جرم است.

نمازجمعه تهران شاید بهترین نماد جامعه ما باشد. مردمی که با چهره مبهوت به چرندیات کسی گوش میدهند که آسمان و زمین را به هم میبافد و هر کس را که بخواهد دشمن میخواند و کشتنش را کار خوبی میداند. مردم هم اصلا نمیفهمند چه میگوید. فقط وقتی وزیر شعار گفت، شروع میکنند به شعار دادن و مثل این سگها که روی داشبورد ماشین میگذارند، سر تکان میدهند و تایید میکنند. در حالیکه اصلا نمیدانند با چه چیزی موافقت میکنند و چه چیزی را دشمن میدارند. بعد هم به سوی معبود نادیدنی سجده میگذارند و…

نماز جمعه (لااقل به سبکی که امروز برگزار میشود)، قاتل فکر و اندیشه است. کسی در نماز جمعه مخالفت نمیکند. مباحثه ای برگزار نمیشود. نماز جمعه مجسمه ایست از بلاهت مردم است. چه ایران و چه جهان.

برای مردم خیلی راحت تر است که به او بگویند برای چه بمیرد و اطاعت کند تا اینکه به تفکر بپردازد و ببیند چه چیز ارزش مردن دارد و چه چیز ارزش زندگی کردن.

پایاپیوند 17 دیدگاه

نگاه علی به رای مردم

2010/03/31 at 01:30 (Uncategorized)

قبل از آغاز بحث جا دارد به نکاتی اشاره کنم:

1-      اینکه مقاله پیش رو ارتباطی به شرایط کنونی جامعه دارد یا خیر بستگی به برداشت خواننده از شرایط ایران و نیز این مقاله دارد.

2-      در اینجا صراحتا اعلام میکنم که نگارنده از یکی از خانواده های مذهبی و تحصیلکرده یکی از مذهبی ترین مدارس ایران است و هرگز در معرض تبلیغات مذهبی اهالی تسنن و وهابیت و دیگر فرقه های اسلامی قرار نگرفته است. این مقاله صرفا نتیجه تفکر و تامل در آموزه های شیعه در باب اختلافات بین شیعه و سنی و نیز بحث ولایت فقیه است.

3-      در این مقاله از دیدگاه یک شخص ثالث بیطرف به آموزه های شیعه نگاه میکنم. اگر در قسمت هایی سهوا بر هر کدام از فرق عزیز اسلامی توهین شده است، نقل از آموزه های شیعی است و در اینجا از اهالی این ادیان غذرخواهی میکنم.

این مقاله ابتدا به اصلی ترین اختلاف بین اهل تشیع و اهل تسنن میپردازد تا از نتیجه آن و چند موضوع دیگر به بحث ولایت فقیه وارد شود. سوال مهم این است: اختلاف اصلی شیعه و سنی در کجاست و چگونه اختلافی است؟ برای دریافت ریشه این اختلاف باید به زمان صدر اسلام بازگردیم. جایی که این دو شاخه اسلامی شروع به جدایی کردند. در مقاطعی از تاریخ همراه بودند. ولی در ریشه جدایی همواره با هم اختلاف داشتند. برای درک این اختلاف شرایط پس از فوت پیامبر را به شکلی ساده و امروزی توصیف میکنیم: رهبر و حاکم جامعه اسلامی فوت کرده است. او قبل از فوت یک جانشین را برای خود معرفی کرده است (علی (ع)). ولی بعد از فوت پیامبر شورایی تشکیل میشود و فرد دیگری را برای خلافت و حکومت معرفی میکند. اینجا اصطلاحا دو کاندیدا در صحنه هستند. منخب شورا و منتخب پیامبر (و به اعتقاد شیعیان منتخب خدا). آیا مردم غدیر را فراموش کرده بودند؟ چنین چیزی ممکن نیست. ولی مردم درست یا غلط از میان این دو نامزد، منتخب شورا را انتخاب کردند. از اینجا شاید بتوانیم نتیجه بگیریم که ریشه اختلافات شیعه و سنی بیشتر یک اختلاف سیاسی است تا اعتقادی.

قبل از ادامه داستان باید به آموزه های شیعه در مورد ائمه اشاره ای داشته باشم. شیعیان معتقدند که ائمه معصوم اند و هر حرکت و حرف آنها یک درس و راهنما است برای دیگران. آنها مبری از هرگونه اشتباه در رفتار و گفتارشان هستند و همواره بهترین انتخاب را انجام میدهند. (در ادامه نیز به این موضوع خواهیم پرداخت.)

حال باید واکنش علی (ع) را ببینیم. واکنش کسی که شیعیان معتقدند آنچه انجام میدهد درست است و محک درستی هر کاری اوست. آیا او با خلیفه منتخب شورا و مردم میجنگد؟ آیا شورش برپا میکند؟ خیر. عده ای این را به این دلیل میدانند که احتمال پیروزی وجود نداشت. ولی واکنش امام حسین (ع) که او را نیز معصوم میدانیم در شرایطی نسبتا مشابه نشان میدهد که عدم احتمال پیروزی نباید مانع از قیام شود. حضرت علی نه تنها اقدام به قیام نکرد (البته به سختی به بیعت تن داد) بلکه اطرافیان را نیز به آرامش دعوت کرد. او در طول بیست و پنج سال اصطلاحا خانه نشینی با خلافت روی کار آمده هیچ دشمنی ای نورزید و حتی روایات بیشمار از کمک به خلیفه وقت در برهه های حساس قضاوت و تصمیم گیری به خلیفه داده است. تا جایی که چند بار از عمر نقل شده است: لو لا علی فقد هلک عمر. اگر علی نبود عمر مرده بود. پس حضرت علی نه تنها با خلیفه منتخب مردم دشمنی و مخالفت نکرده بلکه در امور حکومتی به آنان کمک کرده و حتی دوره خلافت آنان را طولانی تر کرده است. و در این مدت هرگز برای به دست گرفتن حکومت تلاشی نکرد. در اینجا این سوال مطرح میشود که کسی که گفته است کسی که به او ظلم شود و دم نزند، سزاوار ظلم است، چگونه در مقابل این ظلم سر خم کرده است؟ جواب را از گفته های خود علی (ع) میتوان برداشت کرد. امام علی چندین بار از خلافت و حکومت اسلامی به عنوان بار مسئولیتی سنگین که حملش چندان خوشایند نیست یاد کرده است. اگر در این شرایط به کسی ظلمی شده است، ظلم مردم به خودشان است برای محروم کردن خودشان از عدل علی. چون با توجه به سخنان علی (ع) این کار حتی شاید به صورت یک لطف در حق وی بوده است که این بار را از دوش وی برداشته اند.

اما علی کی به خلافت و به دوش کشیدن این بار تن داد؟ و چرا در آن زمان؟ باز هم جواب در سخنان خود وی است: بخدا اگر اصرار مردم نبود هرگز خلافت را نمیپذیرفتم…

خدا علی را انتخاب کرده است و پیامبر او را جانشین خود معرفی کرد. ولی علی تنها زمانی حاضر به پذیرش آن شد که مردم او را انتخاب کرد.  این کار کسی است که در درستی رفتارش هیچ شکی نیست. از این واقعه تاریخی (که شیعیان آن را روایت میکنند) این موضوع استنتاج میشود: حکومت، خلافت و ولایت امام با رای مردم کنار میرود و با رای مردم  روی کار میرود. حتی اگر مستقیما منتخب خدا باشد. این را داشته باشید تا بعدا به آن بازگردیم.

وارد بحث ولایت فقیه میشویم. اما قبل از آن اشاره ای میکنیم که چرا گزینه خدا برای حکومت، امام است؟ (حتی اگر این گزینه را مردم به غلط رد کنند.) در تعالیم شیعی بارها به عصمت عملی و اعتقادی ائمه مستقیما اشاره شده است.و اصولا آنرا ضرورت امامت میدانند. برای همین معتقدند علم و دین ائمه، علم و دین انسانی نیست و خدادادی است تا هیچ خدشه ای در آن وارد نباشد. در توصیف علم ائمه داریم که در آیه ای از قرآن کریم از حضرت علی به عنوان «الذی له العلم الکتاب» یاد میشود. یعنی کسی که علم الکتاب را کامل در اختیار دارد. علم الکتاب خزانه ی علم الهی است که طبق روایت قرآن داشتن ذره ای از آن به یکی از یاران حضرت سلیمان این قدرت را میدهد که تخت عظیم بلقیس را در چشم برهم زدنی از سبا به نزد سلیمان بیاورد. حال میتوانید تصور کنید که این چه علم عظیمی است و ائمه که دارنده تمام آن هستند چه قدرتی دارند.

آنچه در بحث ولایت فقیه مطرح میشود، فقیه را والی و اولا بر مردم معرفی میکند و الزام حکومت فقیه را پیش میکشد. در تئوری های ولایت فقیه خیلی وارد نمیشویم. به همین میزان بسنده میکنیم و به نتایجی که از دو قسمت قبلی به آن رسیدیم رجوع میکنیم:

–          حکومت امام حتی اگر منتخب خدا باشد، به رای مردم باید کنار برود.

–          علم و دین امام، علم و دینی الهی و غیر اکتسابی و نامحدود و بی اشتباه است. لزوم امامت این است.

حال به بررسی فقیه میپردازیم. فقیه یک انسان عادی است. یک عالم در علوم فقهی. ولی انسانی عادی. به هر میزان هم دانا، هوشمند، زیرک و عادل باشد علم و دینش اکتسابی است. فقیه نمیتواند و نباید ادعای مقامی را بکند که در شان امامت است. حتی در شرایطی که امام حاضر باشد هم رای مردم است که او را به عنوان حاکم باید انتخاب کند و نه مقام امامت. در شرایطی که امام غایب است و حکومت قاعدتا باید به انسان عادی واگذار شئد که این قضیه مهم تر میشود. هیچ فقیهی همه علوم لازم برای اداره حکومت را ندارد. در واقع هیچ انسانی همه علوم را ندارد. طبق یک مثل قدیمی همه چیز را همه گان دانند. در اینجاست که لزوم دولتی منتخب مردم (ضرورت انتخاب مردم در زمان غیبت امام بسیار مهم تر نیز میشود) و شامل چندین نفر که هر یک خبره در رشته خود باشند تشکیل شود. نمیتوان کسی را با اختیار تام در راس حکومت قرار دهیم، مگر اینکه این شخص امام باشد و حتی اگر امام هم باشد باید منتظر انتخاب شدن توسط مردم بماند.

بحث را با یک پرسش خاتمه میدهم:

چگونه حکوکت امام با علم و دین الهی و نامحدود وابسته به رای مردم است ولی حکومت و ولایت فقیه محدود و جایزالخطا مستقل از رای مردم و مادام العمر و با اختیار تام است؟

پایاپیوند 5 دیدگاه

Hello world!

2010/03/30 at 20:12 (Uncategorized)

Welcome to WordPress.com. This is your first post. Edit or delete it and start blogging!

پایاپیوند نوشتن دیدگاه

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.